+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان ۱۳۸۹ساعت 20:20 توسط شاهی |

سلام به همگی همکلاسیای قدیمیم.میدونم هیچکس تقریبا هیچکس اینجا نخواهد آمد اما خواستم مروری داشته باشم بر روز های با هم بودنمون. چه زود دیر شد...  

امروز روی خاطرات گذشته مروری کردم با این تیتر: 

آنچه گذشت...

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 11:52 توسط لنگری |


+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی ۱۳۹۲ساعت 10:25 توسط شاهی |

لطفا برای خواندن این اتفاق کم مانند یک دقیقه زمان بذارید تا قدر خودمون رو بیشتر و بهتر بدونیم!!!


«آنتونی رابینز» در کتاب «یادداشت های یک دوست» می نویسد:

دوست من «دابلیو میچل» در یک حادثه وحشتناک موتورسیکلت دو سوم بدنش سوخت.
هنگامی که در بیمارستان بستری بود تصمیم گرفت به هر قیمتی که شده، راهی برای کمک به اطرافیان خود پیدا کند، صورت او چنان سوخته بود که شناخته نمی شد اما اعتقاد داشت که لبخندش می تواند دنیای دیگران را روشن کند و چنین شد.
او معتقد بود که می تواند موجب شادمانی دیگران شود، به درددل مردم گوش کند و به آنان آرامش ببخشد و چنین کرد.

چند سال بعد حادثه دیگری برایش اتفاق افتاد. در یک سانحه هوایی از کمر به پایین فلج شد. آیا امید خود را از دست داد؟
خیر. بلکه توجه او به پرستار زیبایی که در بیمارستان خدمت می کرد جلب شد. از خود پرسید:«چگونه می توانم دل او را به دست آورم؟»
دوستانش او را ابله خواندند. شاید در دل خود حرف آنها را تصدیق می کرد، با وجود این هرگز از رؤیاهای خود دست برنداشت.
“دابلیو میچل” آینده خود را در کنار این زن بسیار تابناک می دید. بنابراین از فنون جلب توجه و هوش و شوخ طبعی، روح آزاده ، و شخصیت پویای خود برای جلب توجه او کمک گرفت و سرانجام با وی ازدواج کرد.

بیشتر مردم اگر در شرایط او باشند برای رسیدن به چنین هدفی کمترین تلاشی هم نمی کنند ، اما او بخت خود را آزمود و زندگیش برای همیشه تغییر کرد.

پس تعلل نکنیم و بدانیم که ما بهترین افراد برای داشتن یک زندگی عالی هستیم. بنابراین نباید خود را محدود کنیم. با خودتان دوست شوید، بابت اتفاق هایی که در گذشته رخ داده خود را مجازات نکنید بلکه خود را از مشکلات برگیرید و به راه حل ها فکر کنید چرا که شما توانایی هر کاری را دارید …

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 22:58 توسط سجاد |


+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 22:38 توسط جوانمردی |

به دوستم میگم: نمره ها رو زدنا. میگه: با شماره دانشجویی؟ میگم: پ ن پ با شماره کفش. اونایی هم که دمپایی داشتن رو هم مردود کرده...

*با رفقا رفتیم باغمون، سیخ های جوجه رو گذاشتیم رو منقل دیدیم چند جفت مرغ و خروس دارن کنار منقل پرسه می زنن. رفیقم میگه: لونه شون این طرفاست؟ پ ن پ اومدن فیلم ترسناک ببینن

*رفتم یه قالب مرغ از تو فریزر درآوردم. دوستم میگه می خای بپزیش؟ مگم: پ ن پ خانوادش اومدن از تو سردخونه درش آوردم بدم ببرن دفنش کنن!

*مرغ عشقم مرده. درحالی که پاهاش رو به بالاست افتاده کف قفس. دوستم اومده میگه: ااا مرغ عشقت مرد؟ پ ن پ کمر درد داشت، دکتر گفته باید طاق باز دراز بکشه کف قفس.

*تو خیابون موتوریه اومد کیفم رو قاپید، یارو میپرسه: دزد بود؟ میگم: پ ن پ اومده بود امانتیش رو ببره فقط خواست هیجانش بیشتر باشه!

*بهرام رادان از یه بابایی آدرس پرسید، طرف میگه ببخشید شما بازیگر نیستین؟ رادان میگه پ ن پ پیک موتوریم!

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 11:24 توسط لنگری |


از آدم های یک ساعت دیگر می ترسم.....

چون درگیر هزاران ثانیه اند.....

ثانیه هایی که در هر کدام

رنگی دگر به خود می گیرند......

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 10:6 توسط قزلباش |

عکس متحرک بارانا

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 9:55 توسط قزلباش |

باران شدید روی گلبرگ گل رز سرخ میبارد .gif

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد ۱۳۹۲ساعت 9:31 توسط قزلباش |


+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد ۱۳۹۲ساعت 10:52 توسط ناصری فر |

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 10:10 توسط ازادفر |



- مگس کش دستمه. مامانم ميگه ميخواي مگسا رو بکشي؟ ميگم پـــ نه پــــــ ميخوام رهبري ارکسترشون رو بکنم سمفوني بتهوون بزنن!



- حواسم نبود با صورت رفتم تو در، ميگه نديديش؟ ميگم پـــ نه پــــــ من دارکوبم مي خوام با منقار يه سوراخ برا خودم باز کنم برم تو.



- رفتم صندلي بخرم واسه کامپيوتر، يارو گفت: راحت باشه؟ پــــ نه پــــ خار داشته باشه...



- دارم تو حياطمون موتورمو تعمير ميکنم به مامانم ميگم دستمال بيخودي داري؟ ميگه ميخواي موتورتو تميز کني؟

پـــ نــه پــــــ ميخوام هل هله کنان برم تو کوچه کردي برقصم.



- طوطي گرفتم فاميلمون اومده ميگه اااااااااااااااااااااااا طوطيه؟

پـــ نــه پــــــ يا کريمه يه کم با فتوشاپ تغييرش دادم!



- ميگم بابا... تصميمم رو گرفتم... مي خوام زن بگيرم... ميگه ميشناسيش؟ ميگم آره. ميگه مجرده؟

پـــ نــه پــــــ منتظرم شوهرش رضايت نامشو امضا کنه بريم خواستگاري.




- دستمو بلند کردم از استاد سوال کنم. ميگه شما سوال داري؟ پـــ نــه پــــــ خواستم خطوط کف دستمو بهت نشون بدم فالمو بگيري ...



- رفتم پيژامه از کمد برداشتم پوشيدم بابام ميگه از تو کمد برداشتي؟ پـــــ نه پـــــــ گذاشته بودم تو يخچال تابستونيه پيژامه تگري بپوشم خنک شم.


- ماشينم بنزين تموم کرد وسط جاده, واستادم دم جاده يکي ? ليتر بنزين از ماشينش بهم بده که فقط خودمو برسونم

به يه پمپ بنزيني, يکي زد بقل گفت آقا بنزين براي ماشينت مي خواي؟ پـــ نــه پـــ مي خوام باهاش خودمو آتيش بزنم




- بعد از چهار ساعت از کنکور تو هوا ?? درجه اومدم خونه خواهرم ميگه خسته اي؟ اگه نيستي منو ببر يه جايي ميخوام خريد کنم

پـــ نــه پـــ خسته نيستم تو جلسه کنکور لحاف دشک انداخته بودم داشتم قليون ميکشيدم




- رفتيم سر خاک يکي از فاميلامون ساکت نشستيم پسر خاله ام ميگه ساکتي!!! پــــ نه پـــــــ بلند شم برات سيا نرمه نرمه رو بخونم



- يارو عکسمو ديده ميگه:اااا دماغ خودته اين؟ پــــ نه پـــــــ دماغ اجدادمه که بيني به بيني، نسل به نسل منتقل شده الان رسيده به من!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین ۱۳۹۲ساعت 11:41 توسط لنگری |

ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم، با دلستانم می رود 

گفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون، بر آستانم می رود

من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور ازو
گویی که نیشی دور ازو، بر استخوانم میرود 

با اینهمه بیداد او، وین عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد ازو، یا بر زبانم می رود

محمل بدار ای ساروان، تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می رود

در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 22:20 توسط جوانمردی |

با سلام به همه امیدوارم خوب باشید.

نظرا رو به این خاطر حذف کردم که مقداری ادب و شخصیت یاد بگیری وگرنه فهمیدن تو اصلا برام هیچ اهمیتی نداره.این محیط یک محیط مجازی سالم و عمومی و مسلما تو هر نظری که بی احترامی به هر شخصی شده باشه من پاکش می کنم.

به امید اینکه بعضی از به اصطلاح دوستانمون رفتارشون هم مقداری به انسان ها شبیه شه.

مراقب خودتون باشید.

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 10:36 توسط لنگری |

مهربان باش

مردم اغلب بی انصاف، بی منطق و خود محورند، ولی آن ها را ببخش.

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند، ولی مهربان باش.

اگر موفق باشی دوستان دروغین و دشمنان حقیقی خواهی یافت، ولی موفق باش.

اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند، ولی شریف و درستکار باش.

آنچه را در طول سالیان بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند، ولی سازنده باش.

اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند، ولی شادمان باش.

نیکی های درونت را فراموش می کنند، ولی نیکوکار باش.

بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.

و در نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان « تو و خداوند» است نه میان تو و مردم
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند ۱۳۹۱ساعت 10:54 توسط لنگری |

مطالب قدیمی‌تر