+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 20:20 توسط شاهی
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 10:10 توسط ازادفر
|
- مگس کش دستمه.
مامانم ميگه ميخواي مگسا رو بکشي؟ ميگم پـــ نه پــــــ ميخوام رهبري ارکسترشون رو
بکنم سمفوني بتهوون بزنن!- حواسم نبود با صورت رفتم تو در،
ميگه نديديش؟ ميگم پـــ نه پــــــ من دارکوبم مي خوام با منقار يه سوراخ برا خودم
باز کنم برم تو.- رفتم صندلي بخرم واسه کامپيوتر،
يارو گفت: راحت باشه؟ پــــ نه پــــ خار داشته
باشه...- دارم تو حياطمون موتورمو تعمير
ميکنم به مامانم ميگم دستمال بيخودي داري؟ ميگه ميخواي موتورتو تميز کني؟
پـــ نــه پــــــ ميخوام هل هله کنان برم تو کوچه کردي
برقصم.- طوطي گرفتم فاميلمون اومده ميگه
اااااااااااااااااااااااا طوطيه؟ پـــ نــه پــــــ يا کريمه يه کم
با فتوشاپ تغييرش دادم!- ميگم بابا... تصميمم رو گرفتم...
مي خوام زن بگيرم... ميگه ميشناسيش؟ ميگم آره. ميگه
مجرده؟پـــ نــه پــــــ منتظرم شوهرش رضايت نامشو امضا کنه بريم
خواستگاري.- دستمو بلند کردم از استاد سوال
کنم. ميگه شما سوال داري؟ پـــ نــه پــــــ خواستم خطوط کف دستمو بهت نشون بدم
فالمو بگيري ...- رفتم پيژامه از کمد برداشتم
پوشيدم بابام ميگه از تو کمد برداشتي؟ پـــــ نه پـــــــ گذاشته بودم تو يخچال
تابستونيه پيژامه تگري بپوشم خنک شم.
- ماشينم بنزين تموم کرد وسط جاده,
واستادم دم جاده يکي ? ليتر بنزين از ماشينش بهم بده که فقط خودمو برسونم
به يه پمپ بنزيني, يکي زد بقل گفت آقا بنزين براي ماشينت مي خواي؟ پـــ
نــه پـــ مي خوام باهاش خودمو آتيش
بزنم
- بعد از چهار ساعت از کنکور تو هوا
?? درجه اومدم خونه خواهرم ميگه خسته اي؟ اگه نيستي منو ببر يه جايي ميخوام خريد
کنم
پـــ نــه پـــ خسته نيستم تو جلسه کنکور لحاف دشک انداخته بودم داشتم
قليون ميکشيدم
- رفتيم سر خاک يکي از فاميلامون
ساکت نشستيم پسر خاله ام ميگه ساکتي!!! پــــ نه پـــــــ بلند شم برات سيا نرمه
نرمه رو بخونم
- يارو عکسمو ديده ميگه:اااا دماغ
خودته اين؟ پــــ نه پـــــــ دماغ اجدادمه که بيني به بيني، نسل به نسل منتقل شده
الان رسيده به من!!!!
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1392ساعت 11:41 توسط لنگری
|
ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم، با دلستانم می رود
گفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون، بر آستانم می رود
من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور ازو
گویی که نیشی دور ازو، بر استخوانم میرود
با اینهمه بیداد او، وین عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد ازو، یا بر زبانم می رود
محمل بدار ای ساروان، تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می رود
در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1391ساعت 22:20 توسط جوانمردی
|
با سلام به همه امیدوارم خوب باشید.
نظرا رو به این خاطر حذف کردم که مقداری ادب و شخصیت یاد بگیری وگرنه فهمیدن تو اصلا برام هیچ اهمیتی نداره.این محیط یک محیط مجازی سالم و عمومی و مسلما تو هر نظری که بی احترامی به هر شخصی شده باشه من پاکش می کنم.
به امید اینکه بعضی از به اصطلاح دوستانمون رفتارشون هم مقداری به انسان ها شبیه شه.
مراقب خودتون باشید.
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1391ساعت 10:36 توسط لنگری
|
مهربان باش
مردم اغلب بی انصاف، بی منطق و خود محورند، ولی آن ها را ببخش.اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند، ولی مهربان باش.اگر موفق باشی دوستان دروغین و دشمنان حقیقی خواهی یافت، ولی موفق باش.اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند، ولی شریف و درستکار باش.آنچه را در طول سالیان بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند، ولی سازنده باش.اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند، ولی شادمان باش.نیکی های درونت را فراموش می کنند، ولی نیکوکار باش.بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.و در نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان « تو و خداوند» است نه میان تو و مردم
+
نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1391ساعت 10:54 توسط لنگری
|
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.
براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.
براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.
براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.
براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.
براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.
براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.
براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.
براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.
براي عشق خودت باش ولي خوب باش.
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1391ساعت 13:52 توسط شاهی
|
سلام به همه.
پیام نوشتن اونم توی وبلاگی که اصطلاحا خودمونیه نیازی به رسمی نوشتن نداره آقای ارشد قدیم.
در ضمن من متوجه منظورت نشدم در هر صورت امیدوارم خوب و سلامت باشی(ایشالا)
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1391ساعت 21:48 توسط لنگری
|
سلام به همه امیدوارم حالتون خوب باشه و روزای خوبی رو در پیش داشته باشید.
* دوستم میپرسه تو هم مثل من به طبیعت و دریا و گل و چیزای رمانتیک علاقه داری؟ پـــ نه پـــ من فقط به زباله دونی و آشغال و توالت عمومی و چیزای چندش آور علاقه دارم!!!!
* مامان و بابام موقع جابه جا کردن مبل یکدفعه ولش کردند رو پام اشکم در اومده، تازه می پرسن دردت اومد؟
پـــ نــه پـــ از اینکه می بینم رابطه شما دوتا انقدر خوبه و با هم همکاری می کنید، دارم اشک شوق می ریزم!!!
* لپ تاپم رو بردم نمایندگیش، می گم ضربه خورده کار نمی کنه، یارو میگه ضربه فیزیکی؟!!
پـــ نه پـــ ، یکم بی محلی کردم، ضربه روحـــی خورده.
* دارم کمرمو با نبش دیوار می خارونم خواهرم میگه کمرت می خاره ؟
میگم پــــ نه پــــ دارم علامت گذاری می کنم واسه خرس ها راهو گم نکنن!!
* دارم چایی می خورم داغ بود سوختم داداشم می پرسه سوختی؟
می گم پـــ نه پـــ رفتم مرحله بعد!!!
* به همکارم می گم همین الان یه فیلم باحال دانلود کردم، می گه از تو اینترنت؟
پـــ نه پـــ از تو کانال کولر، اتفاقاً پهنای باندشم زیاده، قطعی هم نداره!!!
* رفتم ساعت سازی به یارو می گم ساعتم کار نمی کنه، میپرسه یعنی درستش کنم؟
پـــ نه پـــ باهاش صحبت کن سر عقل بیاد بره سر کار!!!
* تو فرودگاه دارم با رفیقم حرف میزنم یارو داره رد میشه میپرسه: شما ایرانی هستین؟
می گم:پـــ نه پـــ ما چینی هستیم فقط روی ما فارسی ساز نصب کردن!!!
* رفتم دکتر از منشیه می پرسم دکتر هست؟ میگه بله می خوایید برید پیششون؟
پـــ نه پـــ اومدم ببینم اگه این وقت شب هنوز تو مطبند، تلاش شبانه روزیشون رو سرمشق زندگیم قرار بدم و برم!
ایشالا همیشه خدا لباتون پر خنده باشه
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1391ساعت 12:20 توسط لنگری
|
آنگاه که تولد دختری بی گناه مایه ننگ عربهای پابرهنه و جاهل بود،آنگاه که زندگی برای دخترکان ساعتی به طول نمی انجامید،نیاکان ما بلندترین شب سال(یلدا شب تولد مینو،الهه زن و میترا،الهه خورشید)را شب زنده داری میکردندهمه شبهای پرستاره ایرانی بر همگان مبارک باد
+
نوشته شده در شنبه دوم دی 1391ساعت 1:27 توسط سجاد
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1391ساعت 11:41 توسط علیرضا
|
یک ساعت که آفتاب بتابد... خاطره ی آن همه شب های بارانی از یاد میرود... این است حکایت آدم ها...
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1391ساعت 10:50 توسط ناصری فر
|
سلام به همه .امیدوارم خوب و سلامت باشید.
ممنون از نظراتتون
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1391ساعت 12:16 توسط لنگری
|
در بخشيدن خطاي ديگران مانند شب باش
در فروتني مانند زمين باش
در مهر و دوستي مانند خورشيد باش
هنگام خشم و غضب مانند كوه باش
در سخاوت و كمك به ديگران مانند رود باش
در هماهنگي و كنارآمدن با ديگران مانند دريا باش
خودت باش همانگونه كه مي نمايي
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1391ساعت 16:52 توسط سجاد
|
بازی روزگار را نمی فهمم!من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم!داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند،این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم،پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.انسان عاشق زیبایی نمی شود،بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!انسان های بزرگ دو دل دارند؛دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که میخندد و آشکار است.همه دوست دارند که به بهشت بروند،ولی کسی دوست ندارد که بمیرد ... !عشق مانند نواختن پیانو است،ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری. سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد،پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است؛محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.عشق در لحظه پدید می آیدو دوست داشتن در امتداد زمانو این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود :انسان چیست ؟شنبه: به دنیا می آید.یكشنبه: راه می رود.دوشنبه: عاشق می شود.سه شنبه: شكست می خورد.چهارشنبه: ازدواج می كند.پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد.جمعه: می میرد. فرصت های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است ..
+
نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1391ساعت 12:7 توسط لنگری
|